همین اول کاری تکلیفم را با شما روشن کنم بهتر است، در این ستون دنبال مطالب محیر العقول نباشید، نه من کارگردان صاحب نامی هستم و نه مدعی که میتوانم در باب حرفهایی به نام کارگردانی قلمفرسایی کنم، من حقیر میخواهم ندانستههایم را بنویسم، تجربههای گاه به تلخی زهر هلاهل و گاه تجربههایی به شیرینی عسل مصفا را، بنابراین اگر مشتاق خواندن تجربیاتی چون تجربیات مرحوم کیشلوفسکی و یا در قید حیات ماندهایی چون الخاندرو گونزالس ایناریتو هستید، همین الساعه قید خواندن این ستون را بزنید که اگر چنین کنید این بندهی حقیر را از بد و بیراههای احتمالی بعد از خواندن مطلب در امان نگاهداشتهاید که مزید امتنان است و تشکری واجب!!!
در دوران دانشجویی درسی داشتیم به نام مبانی کارگردانی، مدرس محترم آن درس بر خلاف رویهی مرسوم نه از میزانسن حرفی به میان آورد نه بازی گرفتن از بازیگر و نه هیچ مطلب دیگری از آن دست، او به کارگردان پرداخت نه به کارگردانی، آن روزها که جوانی بودم پر غرور و لبالب نخوت، دائماً خودخوری میکردم که این چه شیوهی درس دادن است اما امروز رسماً و طی همین مکتوبه از حضرت استاد طلب بخشش میکنم، چرا که امروز و طی این چند قلم سیاه مشقی که کردهام در باب ساخت فیلم، فهمیدهام استاد درستترین و بهترین درس زندگی حرفهایم را به من آموخت، حیف که آنروز قدرش ندانستیم و با طیب خاطر به محضرش نرفتیم، مطلبی را که امروز قلمی میکنم، مخلوطیست از درسهای آن استاد عزیز و تجربههای این چند سالهی اندک تجربه آموزیهایم.
من برای اینکه کارگردانی کنم باید کارگردان باشم، در نظر اول، این جمله توضیح واضحات است، اما اگر حوصله به خرج دهید و لب پایینتان را با دندانهای برنجیتان نسابید و نجوید، غرض از این جمله را تحریر خواهم کرد،
درست که شناخت ابزار و همچنین فنون کارگزدانی امریست لازم اما کافی نیست، من به عنوان کارگزدان، باید اول از همه، خود را کارگردانی کنم، باید چنان به نظر برسم که در ملاقات با تهیه کننده، و در همان نظر اول بی اینکه سخنی بر زبان بیاورم، به او اطمینان بدهم که کارگردانم و در مرحلهی بعدی دیگر اعضای تیمی که قرار است کنار دستم قرار گیرند، اگر به عنوان کارگردان، عاجز از این اطمینان بخشی باشیم، هیچ کدام از اعضای تیمی که کنارمان قرار گرفتهاند، صد در صد تواناییشان را در اختیارمان قرار نخواهند داد و در طول کار این بی اعتمادی باعث بروز مشکلات و اصطکاک فراوانی خواهد شد که در نهایت به کلیت کار آسیب میرساند، به این نکتهی بسیار مهم توجه کنید که هنگام ملاقاتهایمان، چه لباسی پوشیدهایم؟ آیا رنگ لباسهایمان را درست انتخاب کردهایم، آیا ظاهر آراستهایی داریم؟ آیا لباس پوشیدن، حرف زدن، نشستن، نگاه کردنمان را میتوانیم مدیریت کنیم؟ آیا یاد گرفتهایم به حرفهای طرف مقابلمان درست گوش کنیم، طوری که خیال او را راحت کنیم که در طول کار میتواند با ما مشورت کند، یا با او چنان سخن گفتهایم که در طول روند تولید، حرفی را که میزنیم برایش حجت باشد؟
تصور کنید با طراح صحنه و لباستان قرار ملاقات دارید، شک نکنید که او به واسطهی حرفه اش، اولین چیزی را که در شما جستجو میکند، طرز لباس پوشیدن شماست، انتخاب رنگها و هماهنگی بین لباسهایتان اولین چیزیست که در نظر او جلوه میکند، اگر او توانایی شما را در مدیریت پوششتان ببیند و به این نتیجه برسد که زیبایی شناسی میدانید هم محتاطتر و هم با انگیزهتر با شما برخورد میکند، در نظر او این نکته جلوه میکند که طراحی میدانید، رنگها را میشناسید، ترکیب درست را میدانید، حتی اگر سلیقهی هماهنگی با هم نداشته باشید، بنابراین اعتماد او را جلب میکنید و این جلب اعتماد مهمترین وظیفهی یک کارگردان خوب است
صدا بردار شما، باز به واسطهی حرفهاش در نوع صحبت کردن شما دقیق میشود، آیا کلمات را جویده جویده میگویید؟ آیا مدام حرف طرف مقابلتان را قطع میکنید؟ حرفهی او صداست و احتمالاً عاشق این است که صدایش خوب شنیده شود و صدای شما را درست بشنود،
فیلمبردار شما باز به واسطهی حرفهاش چشمان تیزی دارد، خوب میبیند، لابد برایتان پیش آمده، سایهی کمرنگ بوم را که شما و منشی صحنهتان با چهار چشم در مونیتورتان که بسیار بزرگتر از ویزور دوربین اوست، ندیدهاید ولی او با یک چشم، در آن ویزور -در بیشتر مواقع- سیاه و سفیدش میبیند و تذکر میدهد، بنابراین شما همیشه زیر ذره بین هستید، باید حواستان به رفتار و ظاهر خودتان باشد
شما اگر به عنوان کارگردان توانایی مدیریت خود را نداشته باشید یقین بدانید، توانایی مدیریت بر دیگران را ندارید،
این مطلب ادامه دارد.